کارآفرینی، دانش و رشد اقتصادی

Posted by Pishgam Pishgam
Options



کارآفرینی، دانش و رشد اقتصادی

سال نشر : 1389

شابک : 9786005914016

تهیه شده در : معاونت پژوهشهای اقتصادی

دریافت فایل ضمیمه

خلاصه

قابلیت یک جامعه برای افزایش ثروت و رفاه در گذر زمان، تا اندازه قابل توجهی با توان بالقوه آن برای توسعه، بهره‌برداری و اشاعه دانش مرتبط است که در نتیجه بر روند رشد آن تأثیر می‌گذارد. بلندترین گامی که در مسیر تکامل بشریت برداشته شده، پیش‌زمینه‌ای از مباحث دامنه‌دار و برجسته علمی و پیشرفت‌های فنی داشته است. مراحل جهش علمی، از توسعه اقتصادی تبعیت می‌کنند که خصوصیت آن عدم قطعیت، تجربیات بازار، بازتوزیع ثروت و ایجاد ساختارها و صنایع جدید است. این الگو بازتاب روند تکامل طی اولین و دومین انقلاب صنعتی در قرن‌های 18 و 19 است و خصوصیت بارز انقلاب «سوم» یعنی انقلاب دیجیتال پیش رو خواهد بود.
به‌رغم این حقیقت که در نظام‌های اقتصادی این پیش‌فرض کلی وجود دارد که فرایندهای سطح خُرد نقش مهمی در اشاعه دانش ایفا می‌کنند و لذا فرایند رشد را تحت تأثیر قرار می‌دهند، نمی‌توان چهارچوب نظری محکمی را در کنار تحلیل‌های تجربی برای حمایت از این ادعا مطرح کرد. متغیرهای اقتصادی دانش، کارآفرینی و رشد اقتصادی از دیرباز به عنوان موجودیت‌های مختلف و متمایز تلقی شده‌اند. تا 10 یا 15 سال اخیر، منابع علمی مستقلی وجود نداشت که هدف آنها یکپارچه‌سازی این مفاهیم در چهارچوبی منسجم باشد. سنت‌ها و دیدگاه‌های آکادمیک مختلف در تکمیل درک ما از چگونگی ارتباط کارآفرینی علمی و فرایند رشد نقش ایفا کرده‌اند و می‌توان از دل این دورنمایه‌ها به نتیجه‌گیری‌های مناسب از حیث خط‌مشی رسید.
هدف اصلی متن حاضر، روشن کردن پیشرفت‌های اخیر در زمینه درک ما از نیروهایی است که در خلق دانش و اشاعه و تجاری کردن آن نقش داشته‌اند و اینکه نقش کارآفرین را در این فرایندهای پویا بررسی کنیم. به علاوه به بررسی این موضوع خواهم پرداخت که این دورنمایه‌ها چگونه در قالب مدل‌های موجود قرار می‌گیرند. این مطلب نشان‌گر یک مدل توسعه دانش‌محور و تغییریافته است که در بنیان‌های اقتصاد خُرد ریشه دارد و می‌توان از دل آنها به فرضیه‌هایی رسید که از نظر تجربی قابل امتحان هستند و با توجه به تعامل و رابطه درونی میان دانش، کارآفرینی، دینامیسم‌های صنعتی و رشد در سطح منطقه‌ای و ملی می‌توان به آنها دست پیدا کرد؛ لذا درک فرایند رشد نیازمند چهارچوب تحلیلی خُرد و کلان است که به‌خوبی تعریف شده باشد.
صرف‌نظر از نقش عمده‌ای که جوزف شومپیتر در اوایل قرن بیستم در تبیین تأثیر اقتصادی کارآفرینی ایفا کرد و موضوعات مربوط به این مقوله برای مدت طولانی در جریانات اصلی اقتصادی نادیده گرفته شده‌اند. الگوی توازن کلی که حداقل به مدت نیم‌قرن بر فرایندهای اقتصادی مسلط بود و هنوز هم تا اندازه زیادی این نفوذ را حفظ کرده ـ جای کمی برای کارآفرین باقی می‌گذارد. در دهه گذشته، علاقه به تعیین سهم کارآفرین در فرایندهای پویای صنعتی و توسعه اقتصادی، در میان چهره‌های آکادمیک و سیاست‌گذاران احیا شده است. نکته جالب این است که فرایندهای توصیف‌شده توسط شومپیتر (1911)، ارتباط زیادی با نظریه رشد دانش‌محور کنونی دارند (Romer, 1986, 1990). همچنین می‌توان به گرایشی در متون علمی نظری اشاره کرد که به شکلی عیان‌تر به دنبال وارد کردن کارآفرین به یک زمینه رشد است.
مثلاً اشمیتز (1989) مدلی را مطرح می‌کند که در آن افزایش سهم کارآفرینان منجر به افزایش رشد در درازمدت (از طریق تقلید) می‌شود. لوکاس (1988) هم میان کارآفرینان و ارزش‌های «متداول‌تر» ارتباط قائل می‌شود و بر موارد بیرونی تأکید می‌کند که ریشه در شکل خاصی از سرمایه انسانی دارند که ما آنها را کارآفرینان می‌خوانیم. او همچنین در این‌باره بحث می‌کند که این امر تا چه میزان می‌تواند بازتاب نرخ رشدهای متفاوت کشورها باشد. آنچه در متون علمی رشد «مدل‌های نئوشومپیتریانی رشد درون‌زا» ، یا مدل «نردبان کیفیت» و اجازه ورود از طریق کیفیت ارتقا یافته و جدید محصولات را می‌دهد نیز تلاش دیگری در این زمینه است (Segerstrom (et al) 1990-1991, Aghion and Howitt, 1992; Segerstrom, 1995). بااین‌حال این مدل‌های متأخر، بیشتر به رفتار شرکت‌های بزرگ متصدی از جمله تحقیق و توسعه‌ها توجه دارند تا به کارآفرین «اصیل و واقعی».
برای بررسی شرایط، خصوصیات، محرک‌ها و اثرات ایجاد دانش، نوآوری‌ها، کارآفرینی و تأثیر متعاقب آنها بر پویایی‌ها و رشد صنعتی، نیازمند درون‌مایه‌هایی از رشته‌های مختلف هستیم؛ رشته‌هایی که در وهله نخست مورد توجه قرار می‌گیرند علم اقتصاد، جغرافیای اقتصادی و مدیریت بازرگانی و اجرای تجارت هستند. موضوع اصلی این بررسی مربوط به متون علمی اقتصادی است که هدف آنها تعیین بنیان اقتصاد خُرد رشد، تعیین میزان ناکامی مدل‌های کنونی از این حیث و پیشنهادهایی برای بهبود امور است.
رشد قابل درک نخواهد بود اگر «کنشگر اصلی تغییر» ـ کارآفرین ـ از فرایند دور باشند. این همچنین بدان معنی است که فرایندهای تکامل مبتنی بر مسائل خُرد مثل رفتار و تجربیات فردی و «تخریب خلاقانه» مبدل به شالوده درک رشد می‌شوند. شاید شومپیتر در این زمینه (1947: 149) بیش از سایر اقتصاددانان، به صراحت درباره کارکرد اقتصادی ویژه کارآفرین صحبت می‌کند: «فرد مبتکر، ایده تولید می‌کند و کارآفرین کارها را عملی می‌کند»، یک ایده یا مسئله علمی به خودی خود هیچ ارزشی برای عمل اقتصادی ندارد». لذا شومپیتر تفکیک روشنی میان کارآفرین و خالق دانش قائل می‌شود و آنها را با توجه به دستاوردهای علمی‌شان تعریف می‌کند.
این دیدگاه که کارآفرین می‌تواند نقش مهمی در یک اقتصاد دانش‌محور داشته باشد، موجب شکل‌گیری آگاهی متعارف می‌شود. مثلاً گالبریث (1967)، ویلیامسون (1968) و چندلر (1977) معتقدند بهره‌برداری شرکت‌های بزرگ از صرفه‌جویی ناشی از مقیاس، ناگزیر به موتور اصلی محرک نوآوری‌ها و تغییر فناورانه تبدیل خواهد شد. اگرچه جوزف شومپیتر (1942) در این دیدگاه با آنها اشتراک نظر داشت هرچند درباره عایدی سودمندانه این فرایند، بیش از همکارانش شک و تردید داشت. شومپیتر بیشتر می‌ترسید که جایگزین شدن شرکت‌های کوچک و متوسط به جای شرکت‌های بزرگ، تأثیر منفی بر ارزش‌ها، نوآوری و تغییرات فناوری کارآفرینی بگذارد. گرچه اینها نظرات اولیه محققان برجسته هستند اما شواهد تجربی وجود دارد مبنی بر اینکه توسعه از اوایل دهه 79 در بیشتر کشورهای صنعتی شکل معکوس به خود گرفته است (Evans 1991; Loveman & Sengenberger 1991, Brown et al, 1990). به نظر می‌رسد دوره شکوفایی رشد به اتمام رسیده و ریسک موجود در کارآفرینی روزبه‌روز بیشتر به عنوان مقوله‌ای تفکیک‌نشدنی از رشد و رفاه اقتصادی مطرح می‌شود.
کتاب حاضر به چهار بخش مجزا تقسیم می‌شود. بخش دوم کتاب به بررسی جنبه‌های نظری کارآفرینی، دانش، رشد منطقه‌ای و ملی و اینکه ساختارهای متراکم چگونه بر رشد تأثیر می‌گذارند، می‌پردازد. این بخش متکی بر پیشرفت‌های رخ‌داده در زمینه جغرافیای اقتصادی است و رشد درون‌زا را با یافته‌های علم اقتصاد تکاملی، اقتصاد کارآفرینانه، اقتصاد نهادی و اقتصاد منطقه‌ای در کنار هم می‌سنجد. در بخش سوم نیز به شیوه مشابه و مبنایی سازماندهی می‌شود اما به یافته‌های تجربی و به وجوه مشترک کارآفرینی، دانش و رشد می‌پردازد. در بخش چهارم، کاربردهای سیاستی همراه با بسط این مطلب که چگونه باید خط‌مشی‌ها را طراحی کرد تا هم به انباشت دانش و گسترش و اشاعه آن کمک کنند، بررسی می‌شوند. هدف بخش پنجم نیز تعریف برخی شکاف‌های عمده دانش است که تحقیقات علمی آتی باید به آن بپردازند و در آخر، بخش ششم نتیجه‌گیری را از مباحث ارائه می‌دهد.


نویسنده: پوتنوس برونرهلم
ترجمه: افشین حیدرپور